داستان کوتاه

سال ۸۷

   می تونم بگم سال 87 یکی از بهترین سالهای زندگی من بود، تمام طول سال به جز یکی دو ماه پایانی غرق در شادی، عشق و برکت بودم. مطمئن نیستم که آیا در اون روزها قدر تمام چیزهایی رو که داشتم می دونستم یا کم کم به همه اونا عادت کرده بودم و فکر می کردم تا ابد اوضاع همینجوری خواهد بود.

    اما ماههای پایانی سال برای من جور دیگه ای گذشت. یک تند باد که مدتی آرامش زندگی من رو بهم زد، وزید و خیلی چیزها رو برای مدتی از شکل سابق خودش خارج کرد. قصد ثبت کردن اون وقایع رو ندارم  هرچند من هیچ اتفاقی رو بد نمی دونم و بعد از پشت سر گذاشتن اون روزها و نگاهی دوباره به همه چیز درسهایی که باید می آموختم رو از لابلای اون اتفاقات پیدا کردم و جمله ای که در ابتدا نوشتم با احتساب همه روزهای سال 87 هست حتی همین روزهایی که بهشون می گم روزهای سخت.

   البته هر صاعقه ای بارشی رو نوید می ده و با به پایان رسیدن سال 87 ، سال 88 و بهاری دیگه در زندگی من از راه رسید. در مورد سال 88 در پست بعدی می نویسم.

پاورقی1: از همه شما دوستای عزیزم که در این مدت به من سر می زدید و جویای حالم بودید واقعا متشکرم.

پاورقی 2: خب سال 87 و صفحات تقویم رومیزی من تموم شدند پس به جای جمله امروز از این به بعد در هر پست قسمت کوتاهی از یک نوشته با ذکر نام شاعر یا نویسنده اون به عنوان پاورقی خواهم نوشت.

پاورقی امروز از جیمز رد فیلد:

 ما اغلب از روی عادت چنین می اندیشیم که عشق نیاز به یک موضوع و یا معشوق خاص دارد و شاید به همین سبب، قادر به درک کامل این تجربه نیستیم.