X
تبلیغات
زولا

داستان کوتاه

خواستن

جوجه کوچک زیر چشمی نگاهی به مادرش انداخت. به پاهای کوتاه و بالهای کوتاهش؛ همه جوجه های دیگر در حال یاد گرفتن پرواز بودند؛ اما مادر او نمی توانست به او پرواز را بیاموزد. بار دیگر به نقص مادر نگاهی پر حسرت انداخت. می دانست مادر خود از این بابت بسیار اندوهگین است که نمی تواند وظیفه مادریش را درست انجام دهد. نمی خواست هرگز بر اندوه مادر بیفزاید؛ پس هرگز نقص او را به رویش نیاورد.

هر روز که می گذشت او امیدش را به یادگرفتن پرواز از دست می داد. دوستان قدیمی اش که روزهای قبل با هم به این سو و آن سو می دویدند؛ حالا دیگر پرواز را آموخته بودند و به سفرهای دور می رفتند. او دیگر خودش را از آنها نمی دانست. گوشه ای خود را پنهان می کرد و به گفتگوی دوستان قدیمیش در مورد سرزمینهای دوردست زیبا و تجاربی که آنجا بدست آورده بودند گوش می داد. هوس سفر تمام وجودش را پر کرده بود. هر شب خواب می دید بر فراز آسمان آبی در حال پرواز است. سرزمینهای دور؛ همه شگفتیهایی که دوستانش از آن سخن گفته بودند را در خواب می دید.

روزی تصمیم گرفت که پرواز را بیاموزد. به دوستانش نگاه می کرد که چگونه برای برخاستن از زمین بالهای خود را حرکت می دهند. اول برخاستن از زمین را آموخت و کم کم پرواز در ارتفاع کم؛ روزی بالاخره موفق شد که اوج بگیرد و برود همه جاهایی که در خواب دیده بود را از نزدیک ببیند. از شادی در پوست خود نمی گنجید. دیگر نمی خواست این راز را برای خودش نگه دارد. . .

مادر جای همیشگی اش لم داده بود و داشت چرت می زد؛ جوجه کوچک نمی دانست از کجا شروع کند. . .نگاهی محبت آمیز به مادر انداخت و گفت:« مادر؛ دیگر لازم نیست ناراحت باشی؛ من خودم پرواز کردن را یاد گرفتم.» مادر نگاهی که از اندوهی قدیمی خبر می داد به جوجه اش کرد و گفت:« این آرزو همیشه با نسل ما بوده؛ منهم وقتی مثل تو جوجه کوچکی بودم همیشه آرزوی پرواز را در سر می پروراندم. اما ؛ ما «مرغ خانگی» هستیم. پرنده ای که هرگز پرواز نخواهد کرد.». . .

جوجه کوچک معنی حرفهای مادر را نفهمید ولی برای اثبات حرفش بالهای خود را آنچنان که آموخته بود حرکت داد. اول از زمین برخاست؛ سپس کمی در ارتفاع پایین پرواز کرد و در نهایت اوج گرفت. . .

 

 

پاسخ

خستگی نمی شناسد. هر روز صبح با چهره ای بشاش و پر از عشق روی این چهارپایه می نشیند. چاقوی همیشگی اش را دست می گیرد. روبرویش کوهی است از سیب زمینی و سیب؛ سیبهای سرخ و سبز و زرد. کارش اینست که همه آنها را پوست بکند.سیبها و سیب زمینی ها. همه آنها کاملا تمیزند؛ فقط او باید آنها را پوست بکند. همیشه کار از پوست کندن سیب زمینی ها شروع می شود. هر کدام را که پوست می کند به کناری می گذارد و دستش را لابلای این تعداد عظیم سیبها و سیب زمینی ها فرو می برد و سیب یا سیب زمینی بعدی که باید پوست بکند را بیرون می آورد. سیب زمینی ها را با سرعت پوست می کند و چون نوبت پوست کندن سیبی فرا رسد چه سبز؛ زرد یا قرمز این کار را با وسواس بیشتری انجام می دهد. روی هر سیب سوالی نوشته شده و چون پوست آنرا کند پاسخ سوال را می یابد. او عاشقانه هر روز اینکار را ادامه می دهد. سوالها فقط بر روی سیبها نوشته شده اند و جواب هم در ذهن خود اوست. اما اگر خود را فریب دهد و فقط سیبها را پوست بکند و سراغ سیب زمینی ها نرود؛ جواب را نخواهد یافت. او خود اینرا می داند هرچند که هرگز این کار را امتحان نکرده است.

منهم روزی چهار پایه ام را برداشتم و رفتم نشستم روبروی کوهی از سیب زمینی ها و سیب ها؛ آنجا بسیاری را مثل او دیدم؛ همه با اشتیاق به دنبال جواب سوالات خود می گشتند.

--------------------------------------------------------------------------

شریان بزرگیست رگی که کالبد زندگی را تغذیه می کند. مسیرش کاملا مستقیم به نظر می رسد ولی وقتی خوب دقت کنی مویرگهایی را خواهی دید که از این مسیر اصلی منشعب شده اند. اینها مسیرهایی هستند که باید طی شوند برای تغذیه کامل. مسیرهایی که دوباره به شاهراه باز می گردند.