X
تبلیغات
رایتل

داستان کوتاه

پاسخ

خستگی نمی شناسد. هر روز صبح با چهره ای بشاش و پر از عشق روی این چهارپایه می نشیند. چاقوی همیشگی اش را دست می گیرد. روبرویش کوهی است از سیب زمینی و سیب؛ سیبهای سرخ و سبز و زرد. کارش اینست که همه آنها را پوست بکند.سیبها و سیب زمینی ها. همه آنها کاملا تمیزند؛ فقط او باید آنها را پوست بکند. همیشه کار از پوست کندن سیب زمینی ها شروع می شود. هر کدام را که پوست می کند به کناری می گذارد و دستش را لابلای این تعداد عظیم سیبها و سیب زمینی ها فرو می برد و سیب یا سیب زمینی بعدی که باید پوست بکند را بیرون می آورد. سیب زمینی ها را با سرعت پوست می کند و چون نوبت پوست کندن سیبی فرا رسد چه سبز؛ زرد یا قرمز این کار را با وسواس بیشتری انجام می دهد. روی هر سیب سوالی نوشته شده و چون پوست آنرا کند پاسخ سوال را می یابد. او عاشقانه هر روز اینکار را ادامه می دهد. سوالها فقط بر روی سیبها نوشته شده اند و جواب هم در ذهن خود اوست. اما اگر خود را فریب دهد و فقط سیبها را پوست بکند و سراغ سیب زمینی ها نرود؛ جواب را نخواهد یافت. او خود اینرا می داند هرچند که هرگز این کار را امتحان نکرده است.

منهم روزی چهار پایه ام را برداشتم و رفتم نشستم روبروی کوهی از سیب زمینی ها و سیب ها؛ آنجا بسیاری را مثل او دیدم؛ همه با اشتیاق به دنبال جواب سوالات خود می گشتند.

--------------------------------------------------------------------------

شریان بزرگیست رگی که کالبد زندگی را تغذیه می کند. مسیرش کاملا مستقیم به نظر می رسد ولی وقتی خوب دقت کنی مویرگهایی را خواهی دید که از این مسیر اصلی منشعب شده اند. اینها مسیرهایی هستند که باید طی شوند برای تغذیه کامل. مسیرهایی که دوباره به شاهراه باز می گردند.

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام

پس به نظرت «زندگی چیست ؟!»

یا حق
جمعه 9 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 10:19 ب.ظ
امتیاز: 0 0
وقتی نوشته بودی روبرویش کوهی از سیب زمینی بود.. من یک لحظه حس جالبی بهم دست داد. سیب زمینی پوست کردن هم با عشق جالبه واقعا.
جمعه 9 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 11:25 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام. ای وای. درباره آشپزی اصلا اینجوری فکر نکن. ماهه به خدا. یک حالی میده به من. دیروز تا شب سر حال بودم بعد از آشپزی. البته منم نمیتونم غذایی که میپزم بخورم. بوش بهم بخوره اشتهام کور میشه. حتی رستوران هم برم اگر بوی غذا طولانی بهم بخوره دیگه نمیتونم بخورم. اما خب...لذتش رو میبرم وقتی جلوی گاز هستم...راستی چقدر قالبت خوبه. راحت. خالی. سبک...
دوشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 10:15 ق.ظ
امتیاز: 0 0
شما لطف دارید و نظرتون زیبا و با مسما به امید روزهای خوب و خوش برای شما و خانواده محترمتون همراه با موفقیت روزافزون برای شما در تمامی مراحل زندگی بیشتر از این متصدی وقت شریفتون نمیشم و به امید دیدار
چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 08:33 ب.ظ
امتیاز: 0 0