X
تبلیغات
رایتل

داستان کوتاه

آدمهای خوب

روزها اکثرا برای من خیلی خوب می گذره٬ پر از تجربیات خوب و احساس رضایت. اما بعضی روزها هم از بقیه روزها سخت ترند و اکثرا٬ عوامل بیرونی این روزها رو برای من سخت می کنن. . . چند هفته پیش می خواستم راجع به آدمهای خوب بنویسم که نشد. اینکه چقدر خوب بودن ساده است ولی در عین حال چقدر آدمهای خوب کمند یا کم شدن و اینکه مهمترین قدم در راه خوب بودن٬ بد نبودنه! به همین سادگی.

بعضی از آدمها از بعضی جهات خیلی رشد می کنن و واقعا کم نظیر می شن ولی ابعاد دیگه شخصیتشون رشد نمی کنه. مثل آدم فداکار٬ مهربون و سخت کوشی که در عین حال پشت سر دیگران هم حرف می زنه٬ دروغ هم می گه و . . . چقدر خوب بود آدمها اول از همه سعی می کردن بد نباشن. . . یکی از عوامل بیرونی که گفتم بعضی روزهای منو سخت می کنه٬ مواجهه با این دسته آدمهاست. همیشه برای خودم آرزو می کنم که حتی یه لحظه هم جزو این دسته نباشم.

.......ولی.....بقیه روزها خوبه٬ پراز فعالیت٬ بعضی شبها تا ۳ صبح بیدارم. اصولا گرایشم به شب زنده داری از سحر خیزی بیشتره و این هم یکی از خصلتهای بدمه٬ دوران دانشگاه هم ترجیح می دادم شبها درس بخونم تا صبح زود بیدار شم. این نکته نیز در دست اصلاح است...

شبهای سرد

چشم عسلی٬ اولین و آخرین بار تو رو یه بعدازظهر سرد زمستون دیدم.

هوا خیلی سرد بود٬ اونقدر سرد که انگشتای دستم کرخت و دردناک شده بودن.

باور کردنی نبود٬ یه زن جوون خوابیده بود درست وسط پیاده رو٬ چادر نازک مشکیش رو هم کشیده بود روی صورتش. از دور که دیدمش فکر کردم چطور ممکنه توی این هوا روی زمین سرد دراز کشید ـ بدون کوچکترین حرکتی ـ و زنده موند. خیلی سریع به این نتیجه رسیدم که حتما شدیدا معتاده و از شدت استفاده از مواد مخدر یا برعکس از نرسیدن مواد از حال رفته٬ شایدم این روش جدید گدایی کردنه... به یاد آمار تلفات شبهای سرد افتادم. چند نفر امشب توی این سرما جوون میدن؟ یکی شونو خودم با چشای خودم دارم می بینم.

توی همین فکرا بودم که...چشم عسلی٬ تو رو دیدم. صورت سفید و چشمای درشت قشنگت از زیر چادر اون زن بیرون مونده بود. بدون کوچکترین صدایی یا گله ای به رفت و آمد مردم نگاه می کردی. . .چشم عسلی سردت نیست؟ اون زن دیوونه کیه که تو رو اینجا خوابونده؟ مطمئنم که مادرت نیست. . . یکی خم شد و شونه زن رو تکون داد ٬وقتی مطمئن شد که زنده است براش پول انداخت. . .چشم عسلی٬ دلم می خواد ببرمت خونه٬ می تونم ازت مواظبت کنم تا بزرگ شی٬ اما حتما پدر و مادر داری. تو براشون چه حکمی داری٬ یا برای این زن؟ یه ابزار کار؟

توی رویام تصور کردم تو رو می برم خونه٬ با خودم لبخند زدم. وقتی به خودم اومدم دیدم حسابی از تو دور شدم. جرات نداشتم برگردم پشت سرمو نگاه کنم. . .چشم عسلی٬ عاقبتت چی می شه؟  . . . می تونست جور دیگه ای باشه اگه کمی جسورتر بودم. . .