X
تبلیغات
رایتل

داستان کوتاه

عشق دادن یا گرفتن؟

دو روز پیش طبق معمول ساعت چهار بعد از ظهر از شرکت خارج شدم. عموما منتظر می مانم تا اتوبوس بیاید اما سرما خورده بودم و دلم می خواست زودتر به خانه برسم و استراحت کنم برای همین سوار تاکسی شدم. هنگام رسیدن به مقصد ناگهان فکری مثل یک صاعقه از ذهنم گذشت و تصویر کیف پولم در کشوی میز کارم در ذهنم نقش بست٬ کیف پولم را جا گذاشته بودم و مسیر هم طولانی بود نمی دانستم با چه رویی به راننده بگویم که پول کافی ندارم. شروع به جستجوی جیب های پالتو و زیپ های متعدد کیفم کردم اما مجموع کل پول خوردهای ته جیبم مبلغ ناچیزی بود. اول مِن و مِنی کردم و در نهایت به راننده گفتم که کیفم را در محل کار جا گذاشته ام و خواستم حداقل همان پول خوردها را از من قبول کند. در طی مسیر از من سوال کرده بود که مسیر بعدیم کجاست و می دانست که باید یک کورس دیگر هم سوار تاکسی شوم. پول خوردهای من را قبول نکرد و در عوض دست در جیب کرد و به اندازه کرایه تاکسی مقصد دومم به من پول داد! قلبم به طپش آمده بود و بسیار شرمگین و معذب شده بودم پول را قبول نکردم و با خجالت و عذر خواهی پیاده شدم. مرد راننده در چشمانم خیره شد و گفت برای او هم چنین اتفاقی افتاده است و به من اطمینان می داد که مساله مهمی نیست و اصرار داشت پول را قبول کنم. این شرایط حسابی ناراحت کننده بود و راننده هم کوتاه بیا نبود.  

ناگهان بیاد تمام گفته های اساتید معنوی افتادم و به یاد آوردم گرفتن عشق به اندازه بخشیدن آن مهم است. همه فشاری که روی شانه هایم بود از بین رفت و با تشکر عشق بدون قید و شرط مرد راننده را پذیرفتم. البته خیلی وقتها مجال این را پیدا نمی کنیم تا در چنین شرایطی آنچه را که خوانده و آموخته ایم به یاد آوریم و از دانشمان به عنوان یک آگاهی استفاده کنیم. 

آن روز سرمای سختی خورده بودم و حالم اصلا خوب نبود٬ احتمالا به همین دلیل کیف پولم را فراموش کرده بودم٬ قرار بود با همسرم برای معالجه به مطب یک پزشک برویم با پولی که راننده مهربان به  من داده بودم خودم را به مطب دکتر رساندم. متشکرم آقا

فانی

نمی دونم چرا جدیدا اینجوری می خونم تابلوها رو.  

چند هفته پیش دم یه مغازه میوه فروشی دیدم نوشته٬ شاتوت درکه٬ گِرد؛ و تازه٬ بعد کلی تعجب کردم که تازه بودنش اوکی حالا گرد بودنش گفتن داره! که یهو متوجه شدم داستان چی بوده 

گردوی تازه! 

 

بعد همین چند روز پیش تو بازار تجریش روی یه تابلو دیگه دیدم نوشته ساقی ِ دست نخی!٬ آره خب در واقع نوشته بود ساق ِ دست ِ نخی... 

 

نمیدونم چرا ذهنم جدیدا اینقدر فانی شده! 

گر چه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر اى دل که توانى بکوش

لطف الهى بکند کار خویش    

    مژده رحمت برساند سروش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست    

    نکته ء سربسته چه دانى خموش

این خرد خام به میخانه بر    

    تا مى لعل آوردش خون بجوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند    

    هر قدر اى دل که توانى بکوش 

                                              هر قدر اى دل که توانى بکوش

خویش انظباطی

می گه: احتمالا مهمترین فاکتوری که باعث تفاوتهای بین زین الدین زیدان و کریم باقری شده٬ تفاوت در خویش انظباطی این دو تا آدمه. 

 

فکر می کنم: شاید مهمترین فاکتوری که باعث تفاوتهای بین اونچه که دوس دارم باشم و اونچه که هستم شده همین نداشتن میزان مناسب از خویش انظباطیه٬ خویش انظباطی باعث میشه بالقوه هامونو به فعل در بیاریم.

خم نشو

تا خم نشوید٬ کسی نمی تواند سوارتان شود. 

مارتین لوتر

بگذار از زندگی بیشتر لذت ببریم

   اکثر  اوقات اوضاع آنطور که ما فکر می کردیم پیش نمی رود. کلا در اکثر مواقع «زندگی آنطور که ما فکر می کردیم نیست» ولی نکته مهم اینجاست که این جمله با٬ «زندگی آنطور که ما می خواهیم نیست» بسیار تفاوت دارد.  

   در اکثر مواقع شرایط جدیدی که با آن روربرو می شویم با آنکه طبق پیش بینی ما نبوده اما در نهایت می تواند به همان اندازه که می خواهیم خوب باشد. ولی چون آنچه رخ داده با آنچه ما تصور می کردیم متفاوت است ذهن اجازه نمی دهد از شرایط موجود لذت ببریم.  

    البته واضح است که این اصلا به معنای هرچه پیش آید، خوش آید نیست. بلکه این بدین معناست که ذهن نمی تواند تمامی شرایطی که منجر به کسب رضایت ما می شود را پیش بینی کند. 

بلو استار

من نشانه های حضور تو را می شناسم.

دگرگونی

 

 

شاید یکی از مهم ترین رازهای زندگی٬ راز دگرگونی باشد. 

شرایط برای پیشبرد ما به سوی پیشرفت٬ دگرگون می شوند. 

در صورتیکه این راز را درک کنیم و با دگرگونی ها کنار بیاییم٬ به جای آنکه موجهای دگرگونی بر سرمان ویران شوند و غرقمان کنند یاد می گیریم که باید بر این موجها سوار شد و آنها را هدایت کرد. چون هر حرکت رو به جلو نیاز به تغییر شرایط کنونی دارد و برای رخ دادن هر تغییر٬ شرایط باید دگرگون گردند. 

برای آنکه مخلوط آرد٬ شکر و تخم مرغ به کیک تبدیل شوند٬ باید مواد آن دگرگون گردند. این امری غیرقابل اجتناب و کاملا طبیعی است.

فجر

 

 

انقلاب ما٬ انتخاب ما نبود.