X
تبلیغات
رایتل

داستان کوتاه

شبهای سرد

چشم عسلی٬ اولین و آخرین بار تو رو یه بعدازظهر سرد زمستون دیدم.

هوا خیلی سرد بود٬ اونقدر سرد که انگشتای دستم کرخت و دردناک شده بودن.

باور کردنی نبود٬ یه زن جوون خوابیده بود درست وسط پیاده رو٬ چادر نازک مشکیش رو هم کشیده بود روی صورتش. از دور که دیدمش فکر کردم چطور ممکنه توی این هوا روی زمین سرد دراز کشید ـ بدون کوچکترین حرکتی ـ و زنده موند. خیلی سریع به این نتیجه رسیدم که حتما شدیدا معتاده و از شدت استفاده از مواد مخدر یا برعکس از نرسیدن مواد از حال رفته٬ شایدم این روش جدید گدایی کردنه... به یاد آمار تلفات شبهای سرد افتادم. چند نفر امشب توی این سرما جوون میدن؟ یکی شونو خودم با چشای خودم دارم می بینم.

توی همین فکرا بودم که...چشم عسلی٬ تو رو دیدم. صورت سفید و چشمای درشت قشنگت از زیر چادر اون زن بیرون مونده بود. بدون کوچکترین صدایی یا گله ای به رفت و آمد مردم نگاه می کردی. . .چشم عسلی سردت نیست؟ اون زن دیوونه کیه که تو رو اینجا خوابونده؟ مطمئنم که مادرت نیست. . . یکی خم شد و شونه زن رو تکون داد ٬وقتی مطمئن شد که زنده است براش پول انداخت. . .چشم عسلی٬ دلم می خواد ببرمت خونه٬ می تونم ازت مواظبت کنم تا بزرگ شی٬ اما حتما پدر و مادر داری. تو براشون چه حکمی داری٬ یا برای این زن؟ یه ابزار کار؟

توی رویام تصور کردم تو رو می برم خونه٬ با خودم لبخند زدم. وقتی به خودم اومدم دیدم حسابی از تو دور شدم. جرات نداشتم برگردم پشت سرمو نگاه کنم. . .چشم عسلی٬ عاقبتت چی می شه؟  . . . می تونست جور دیگه ای باشه اگه کمی جسورتر بودم. . . 

نظرات (6)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام داستانهایی خوبی نوشتید. امیدوارم موفق باشید. به وب لاگ منم سر بزنید.
شنبه 8 دی‌ماه سال 1386 ساعت 12:17 ق.ظ
امتیاز: 0 0
اگه کمی جسارت داشتیم...
فقط کمی....
شاید خیلی چیزها میتونست متفاوت باشه
سه‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1386 ساعت 03:31 ب.ظ
امتیاز: 0 0
زیبا بود اما ..... مگه میشه سرنوشت تمام این چشم عسلی ها رو عوض کرد
پنج‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1386 ساعت 01:58 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاش می شد. . .
تنبل خان به روز کرد!!
شنبه 15 دی‌ماه سال 1386 ساعت 12:21 ب.ظ
امتیاز: 0 0
واقعا کاش میشد !ا
پنج‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1386 ساعت 05:14 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام
من یکی از داستانهای شما را با اجازه شما در وبلاگم قرار دادم امیدوارم راضی باشید
دوشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 12:05 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هستم (: